
این روزها درگیر مناسبات زندگی جدیدم. اینجا در ولایت غریب گاهی نه بلکه هر روز با خاطره ها دست به گریبان می شوم. بارها از خودم می پرسم تا کی تا کجا باید رفت.آه که خاطره ها دست از سرم بر ن...
ادامه مطلب
فغان بود که به آسمان رفت و خون از دیدگان جاری شد دخترکی با چشمهای گریان در جستجوی مردی بود که پدر صدایش می کرد یورت خشمگین و بی رحم فزرندانش را بلعیده بود!! مریم یکرنگی ...
ادامه مطلب