
گاهی برای خودت هم که شده باید کوله پشتی ات را برداری و به دورترین نقطه ای که ممکن کوچ کنی.جایی که اگر خودت هم بخواهی، برگشتن امان پذیر نباشد ـ و آنجا در میان مردمانی غریبه برای خودت اعتباری تازه کسب کنی.گاهی بودن و تحمل کردن گناهی نابخشودنی است.مگر بیش از یکبار فرصت زندگی کردن داریم. یادش بخیر مادرم همیشه می گفت، قدر سلامتی را داشته باشید.می گفت برای زندگی باید جنگید. و من تا به یاد دارم جنگیده ام برای زندگی، خوشبختی، یادگیری،..... و عشق. این اخرین مثل آتش مرا سوزاند اما من می دانستم باید سوخت تا ققنوس تازه متولد شود. تا سوختنی در کار نباشد ققنوس جوان بدنیا نخواهد آمد.باید ققنوس وار زندگی کرد گاهی هم باید چون عقابی بلند پرواز بر بلندای بلندترین قله ها به تماشا نشست. باید برای همه...
ادامه مطلب
دلم کمی شانه می خواهد برای تکیه دادن می شود شانه هایت را به من بدهی قول می دهم که وقت خسته شدی سرم را بردارم و بروم همان حوالی دور جایی میان بودن و نبودن این روزها میان برزخ زندگی چقدر کلافه ام !! ...
ادامه مطلب