
گاهی برای خودت هم که شده باید کوله پشتی ات را برداری و به دورترین نقطه ای که ممکن کوچ کنی.جایی که اگر خودت هم بخواهی، برگشتن امان پذیر نباشد ـ و آنجا در میان مردمانی غریبه برای خودت اعتباری تازه کسب کنی.گاهی بودن و تحمل کردن گناهی نابخشودنی است.مگر بیش از یکبار فرصت زندگی کردن داریم. یادش بخیر مادرم همیشه می گفت، قدر سلامتی را داشته باشید.می گفت برای زندگی باید جنگید. و من تا به یاد دارم جنگیده ام برای زندگی، خوشبختی، یادگیری،..... و عشق. این اخرین مثل آتش مرا سوزاند اما من می دانستم باید سوخت تا ققنوس تازه متولد شود. تا سوختنی در کار نباشد ققنوس جوان بدنیا نخواهد آمد.باید ققنوس وار زندگی کرد گاهی هم باید چون عقابی بلند پرواز بر بلندای بلندترین قله ها به تماشا نشست. باید برای همه...
ادامه مطلب
زنی را می شناسم منکه می میرد ز یک تحقیرولی آواز می خواندکه این است بازی تقدیر...
ادامه مطلب
فرصت خوبی است حالا که نیستی باید کمی به خودم بیندیشم چند دست لباس نو خریده ام و حتی چند لاک رنگی زیبا دیروز در یک فروشگاه چند شلواررنگی خریدم وقت گرفته ام موهایم را بلوند کنم و روسری ها و شال های رنگی سر کنم کفش های پاشنه بلند بپوشم چند رمان جدید هم چشم انتظار خواندن هستند و شعرهای تازه ای که قرار است متولد شوند شاید هم به سفر بروم جایی آن دور دست ها حالا که نیستی من من چقدر زن شده ام !!...
ادامه مطلب
در ذهنم آشوب است و آن زن غمگین روستایی مدام در دلم می گرید آن مرد رفته است و حالا این زن می داند دنیا ویرانه کوچکی است که تنها با دستان خودش آباد می شود! مریم یکرنگی Posted by مریم on دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ at 10:11 | Post Link | ...
ادامه مطلب
فرصت خوبی است حالا که نیستی باید کمی به خودم بیندیشم چند دست لباس نو خریده ام و حتی چند لاک رنگی زیبا دیروز در یک فروشگاه چند شلواررنگی خریدم وقت گرفته ام موهایم را بلوند کنم و روسری ها و شال های رنگی سر کنم کفش های پاشنه بلند بپوشم چند رمان جدید هم چشم انتظار خواندن هستند و شعرهای تازه ای که قرار است متولد شوند شاید هم به سفر بروم جایی آن دور دست ها حالا که نیستی م...
ادامه مطلب
دلم کمی شانه می خواهد برای تکیه دادن می شود شانه هایت را به من بدهی قول می دهم که وقت خسته شدی سرم را بردارم و بروم همان حوالی دور جایی میان بودن و نبودن این روزها میان برزخ زندگی چقدر کلافه ام !! ...
ادامه مطلب
در ذهنم آشوب است و آن زن غمگین روستایی مدام در دلم می گرید آن مرد رفته است و حالا این زن می داند دنیا ویرانه کوچکی است که تنها با دستان خودش آباد می شود! مریم یکرنگی ...
ادامه مطلب
در درون من زنی بود با قامتی بلند زنی با مژه های برگشته و گونه های برجسته و لب های سرخ اناری با استخوان بندی درشت و چهارشانه زنی که گام های بلندش هر کسی را به فکر فرو می برد وقتی در خیابان های این شهر بی هویت با تنهایی اش قدم می زد و نشانی خودش را از عابران بخت برگشته می پرسید زنی که گم شده بود یا اینکه مرده بود!...
ادامه مطلب