برایت نامه ای عاشقانه نوشته ام
در واپسین روزهای پاییزی
وقتی هوا رو به سردی می زند
من تنهایی ام را برمی دارم ومی روم
دورترین خاطرهای عاشقانه را مرور می کنم
آنجا که دخترکی رها در کوچه های گاهگلی همنوا با باد آواز می خواند
و برگها با تازیانه باد هبوط می کنند
بامدادان بر تخته سنگی می نشینم
و به دلدادگی پرندگان می نگرم
راهی طولانی در پیش است
آیا کوچ سفری عاشقانه برای پرنده است؟
من هم روزگاری کوچیدم
از دیار گلها
از میان بوته های چای
ازکنار خوشه های برنج
از آبی دریا به بلندای کوهستان
و آنگاه بود که ابرها گریستند
و کوهستان مرا در صخره های بلند استقامت پناه داد
برایت نامه ای عاشقانه می نویسم
می دانم هرگز فرصت خواندن آن را نخواهی داشت
و من چونان کسی که در تاریکی راهش را گم کرده، تو را گم کرده ام
ناگزیربه رفتنم مکن
نامت را بر قلبم حک کرده ام و دشواری راه فراموشی توان ازمن ستانده است.
برایت نامه ای عاشقانه نوشته ام
سفرمرا با خود خواهد برد
تنها دلم می خواهد آنقدرباران ببارد که رد پایم را از کوچه های خاطرات تومحو کند!
باران همیشه مرا می رویاند!
مریم یکرنگی
برچسب:
نویسنده: رویا پارسامنش