خرید بک لینک

تمام دردهای ما این است که می خواهیم انسان باشیم  و گرنه این همه قیل و قال و این دلهره های ناتمام زود تمام می شوند. من دلم می خواهد سر روی شانه های تنهایی بگذارم و تا صبح هزارو یک شب بخوانم . تو هم حوصله ات سر می رود. از من ، از این همه واژه های که شب هنگام به اتاق خواب من هجوم می آورند و مغزم را لای دنده های سنگین کلمات له می کند.

 تو طبیب واژه ها  نیستی و ازعریانی واژها وقتی خشمگین می شوند چه می دانی .

 من شعرم ، بکر و تازه!

 با واژه ها می رقصم با با ابرها می گریم و با بادها به سفر می روم .

 دنیای من پر از شعرهای ناگفته و دوستان من از میان افسانه ها و اسطوره ها سر بر می آورند .

 تو اما از کدام قصه ای ؛ لای هیچ کتاب و دفتری سراغی از تو ندیده ام .

 وای بر من ، زندگی ان سان مرا در خود می پیچد که لای روزمرگی های یک تقویم قدیمی گم شده ام!

 کاشکی کسی مر بشناسد، من نامم را از یاد برده ام.!

برچسب: نویسنده: رویا پارسامنش تاريخ: جمعه 17 فروردين 1397 ساعت: 15:19

صفحه بندی