
ایران را دوست دارم هر چند به ناگزیر ترکش کردم مثل چیزهای دیگری که دوست داشتم و مال نبود. اما من تکه ای از قلبم را در خاک ان سرزمین به جا گذاشته ام.و حالا دلم برای ایرانم می سوزدو کاری از دستمبر نمیاد.تنها ارزو می کنم دروغ و فریب و بیماری از خاک سرزمینم رخت بربندد....
ادامه مطلب
از مزایای ایرانی بودن همین کافی که بگویم بعد عمری مطالعه تحصیل وقتی از همه چیز خسته می شوی تازه به سرت میزند که مهاجرت کنی که ان هم هفت خانی دارد شگفت اور.با پاس ایرانی ترکیه همین همسایه کناری هم منت بر سرمان می گذارد حال ما که سودای اروپا تحصیل داشتیم بماند. شانس اوریم زنده تا اینجا رسیدیم. کلاس و درس و مدرسه هم که بخشی از تقدیر ماست. اما دلتنگی حکایت دیگر دارد. اینجا بوی غربت می دهد انجا بوی خون. خاورمیانه لعنتی که روی ارامش خواهی دید....
ادامه مطلب
سیزده سبتامبر دوباره به المان برگشتم.تصورم این بود که از روز مرگی فرار می کنم.می خواستم روزی ۱۵ساعت کتاب بخوانم اما حالا حوصله نوشتن چند خط را هم ندارم.دو هفته دیگر کلاس شروع می شود و ۵روز هفته درگیرم...
ادامه مطلب
مریم یکرنگی: خسیس؛ عنوان نمایشنامه ای اثر «مولیر» است که می توان از آن به عنوان شاهکاری ماندنی در دنیای ادب و هنر فرانسه یاد کرد.خبرگزاری شبستان:« ای هارپاگون ! تو ارباب منی ،ولینعمت منی،به من می گویی...
ادامه مطلب
مریم یکرنگی: داستایوفسکی را می توان نمایشگر روح انسانی خواند،آینه ای از درون و برون افرادی که تربیت شده و پرورش یافته آن عصر روسیه هستند.داستایوفسکی را می توان اختر فروزان آسمان ادب روسیه و نابغه مسل...
ادامه مطلب
می گویند:بسیار سفر بایدتا پخته شود خامی این بود که من نیز،تن به سفر سپردم تا دنیای آزاد را از نزدیک ببینم، شاید از خامی به در آیم. مدتهاست که یادگیری زبان این قوم چشم آبی، مرا از نوشتن باز داشته است ...
ادامه مطلب
اشتباه نکن رفتنت فاجعه نیست برایم من ایستاده می میرم، چون بیدهای مجنون...! ...
ادامه مطلب
تو مرا آزردی ... که خودم کوچ کنم از شهرت ، تو خیالت راحت ! میروم از قلبت ، میشوم دورترین خاطره در شبهایت تو به من میخندی ! و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی... برنمی گردم ، نه ! میرو...
ادامه مطلب
سبکبالم مثل پر کاهی در دستان باد وقتی نوازش مهربانش مرا می رقصاند روزهای زیادی بر من گذشته است گاه در تنهایی ، گاه در میان جمع همیشه در جستجوی جفت خویش بودم به قول دوستمان سینه ای داشتم شرحه شرحه از فراق و درد اشتیاق امان را ...
ادامه مطلب
بی تو شب زنگی مستی است که مرا می ترساند باشی تا صبح برای ستاره های لالایی می خوانم ! مریم یکرنگی Posted by مریم on یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۶ at 11:49 | Post Link | ...
ادامه مطلب
در خواب زنی مرده دیدم با صورتی آرام و متبسم به مادرم گفتم چه چقدر زود چه نابهنگام و چه آرام وبسیار جوان نمی شناسمش مادرهم نمی شناختش مادرهم مرده بود . روی پیکر زن را با حریر سپید پوشانده بودند، صورتش اما انگارمی خندید به رنج های دنیا، انگار رضایت داشت از این خواب ابدی! از خواب که بیدار شدم خطوط چهره زن را کاملا به خاطر داشتم درست بود آن زن من بودم آن گونه آرام و متبسم...
ادامه مطلب
در خواب زنی مرده دیدم با صورتی آرام و متبسم به مادرم گفتم چه چقدر زود چه نابهنگام و چه آرام وبسیار جوان نمی شناسمش مادرهم نمی شناختش مادرهم مرده بود . روی پیکر زن را با حریر سپید پوشانده بودند، صورتش اما انگارمی خندید به رنج های دنیا، انگار رضایت داشت از این خواب ابدی! از خواب که بیدار شدم خطوط چهره زن را کاملا به خاطر داشتم درست بود آن زن من بودم آن گونه آرام و متبسم آیا به راستی مرگ چنی...
ادامه مطلب
هیچ چیز ندارم جز یک دل که آن هم با تازیانه کلمات ترک برداشته است پناه برتنهایی! مریم یکرنگی Posted by مریم on دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ at 15:46 | Post Link | ...
ادامه مطلب
فغان بود که به آسمان رفت و خون از دیدگان جاری شد دخترکی با چشمهای گریان در جستجوی مردی بود که پدر صدایش می کرد یورت خشمگین و بی رحم فزرندانش را بلعیده بود!! مریم یکرنگی ...
ادامه مطلب
اینبار ابرخشنونت،تعصب و تزویز در سرزمین من نمی بارد! ایران من ارجمندترین نقطه جهان دوباره بخند لبخند تو شادی من است ما میسازیمت وطن... ...
ادامه مطلب
دست از سرم بر نمی دارد مدام حول سرم پرسه می زند سرگیجه می گیرم از این همه خیال هولناک از تنهایی از تو که امانم نمی دهی و مدام اصرار می کنی خیال می کنی ، می شود دوباره پرواز کرد؟ من می خندم به آن خیالهای بی پدرت که رویاهای مرا بی مادر کرد حالا چیزی نمانده جز تلی از خاکستر آن را برای باد می گذارم *********** مادر که رفت من گریستم گل سرخ خانه هم گریست شمعدانی ها هم گریستند به نشانی احترام توهم گریستی من اشتباه کردم ما همدرد بودیم عزیزم همراهی کار ما نبود...
ادامه مطلب
عشق را انکار نمی کنم نه هرگز عشق را دیده ام همین نزدیکی ها در چشمان پیرمردی که هرپنجشنبه برسنگ مزار زنی بوسه می زند که مرا زاییده بود!...
ادامه مطلب