
این روزها درگیر مناسبات زندگی جدیدم. اینجا در ولایت غریب گاهی نه بلکه هر روز با خاطره ها دست به گریبان می شوم. بارها از خودم می پرسم تا کی تا کجا باید رفت.آه که خاطره ها دست از سرم بر ن...
ادامه مطلب
تو مرا آزردی ... که خودم کوچ کنم از شهرت ، تو خیالت راحت ! میروم از قلبت ، میشوم دورترین خاطره در شبهایت تو به من میخندی ! و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی... برنمی گردم ، نه ! میرو...
ادامه مطلب
سبکبالم مثل پر کاهی در دستان باد وقتی نوازش مهربانش مرا می رقصاند روزهای زیادی بر من گذشته است گاه در تنهایی ، گاه در میان جمع همیشه در جستجوی جفت خویش بودم به قول دوستمان سینه ای داشتم شرحه شرحه از فراق و درد اشتیاق امان را ...
ادامه مطلب
عشق را انکار نمی کنم نه هرگز عشق را دیده ام همین نزدیکی ها در چشمان پیرمردی که هرپنجشنبه برسنگ مزار زنی بوسه می زند که مرا زاییده بود!...
ادامه مطلب