گیل یار

متن مرتبط با «مرگ تدریجی یک رویا» در سایت گیل یار نوشته شده است

در پاسخ به شکوه یک خاطره

  • نیلوبلاگ

    زندگی بازی عجیبی دارد و یکی از شگفت اورترین بازهای زندگی قصه من  و تو بود.قصه کسی که نا امیدش کردی. راستش کسی که باید گلایه کند منم نه تو. دوست ندارم خاطر ها را در ذهنم مرور کنم. اینجا دور از تو هر روز تو را بخاطر می آورم.  گاهی وقتی با دوچرخه مسیر خانه تا کلاس های درس طی می کنم فکر می کنم اگر تو کنارم بودی حتی اینجا  هم باید خودم را سانسور می کردم. کاش یکبار بخاطر همه گذشت ها و تحقیرها حتی با زبان ، نه به دل می گفتی حق باتوست.کاش یکبار مهر ماه با یک دسته گل ساده، ساعتی بدون فکر کردن به تجارت وان زنگ زدن های لعنتی دلت پیش من بود. کاش اخرین بار که خودت عجله کردی و مرا نیمه راه با هم بودن برگرداندی یه لحظه از کرسی خود خواهی به من فکر می کردی. کاش موقع برگشتن حداقل کنار دست من عک...

    ادامه مطلب
  • در پاسخ به شکوه یک خاطره

  • نیلوبلاگ

    زندگی بازی عجیبی دارد و یکی از شگفت اورترین بازهای زندگی قصه من  و تو بود.قصه کسی که نا امیدش کردی. راستش کسی که باید گلایه کند منم نه تو. دوست ندارم خاطر ها را در ذهنم مرور کنم. اینجا دور از تو ...

    ادامه مطلب
  • اندر حکایت روز مرگی

  • نیلوبلاگ

    سیزده سبتامبر دوباره به المان برگشتم.تصورم این بود که از روز مرگی فرار می کنم.می خواستم روزی ۱۵ساعت کتاب بخوانم اما حالا حوصله نوشتن چند خط را هم ندارم.دو هفته دیگر کلاس شروع می شود و ۵روز هفته درگیرم...

    ادامه مطلب
  • روایتی از یک خواب

  • نیلوبلاگ

    در خواب زنی مرده دیدم با صورتی آرام و متبسم به مادرم گفتم چه چقدر زود چه نابهنگام و چه آرام وبسیار جوان نمی شناسمش مادرهم نمی شناختش مادرهم مرده بود . روی پیکر زن را با حریر سپید پوشانده بودند، صورتش اما انگارمی خندید به رنج های دنیا، انگار رضایت داشت از این خواب ابدی! از خواب که بیدار شدم خطوط چهره زن را کاملا به خاطر داشتم درست بود آن زن من بودم آن گونه آرام و متبسم...

    ادامه مطلب
  • روایتی از یک خواب

  • نیلوبلاگ

    در خواب زنی مرده دیدم با صورتی آرام و متبسم به مادرم گفتم چه چقدر زود چه نابهنگام و چه آرام وبسیار جوان نمی شناسمش مادرهم نمی شناختش مادرهم مرده بود . روی پیکر زن را با حریر سپید پوشانده بودند، صورتش اما انگارمی خندید به رنج های دنیا، انگار رضایت داشت از این خواب ابدی! از خواب که بیدار شدم خطوط چهره زن را کاملا به خاطر داشتم درست بود آن زن من بودم آن گونه آرام و متبسم آیا به راستی مرگ چنی...

    ادامه مطلب
  • مرگ

  • نیلوبلاگ

    می توانی تیر بارانم کنی با نگاهت با چشمان بی تفاوتت و لبهایت وقتی او را می بوسی برای مرده چه فرقی دارد به کجای جسم بی جانش شلیک کنی!...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    مرگ تدریجی یک رویا | مرگ فروشنده | مرگ یزدگرد | مرگ ماهی | مرگ قو | مرگ پدر | مرگ بر آمریکا | مرگ مادر | مرگ موش |