
سیزده سبتامبر دوباره به المان برگشتم.تصورم این بود که از روز مرگی فرار می کنم.می خواستم روزی ۱۵ساعت کتاب بخوانم اما حالا حوصله نوشتن چند خط را هم ندارم.دو هفته دیگر کلاس شروع می شود و ۵روز هفته درگیرم...
ادامه مطلب
دست از سرم بر نمی دارد مدام حول سرم پرسه می زند سرگیجه می گیرم از این همه خیال هولناک از تنهایی از تو که امانم نمی دهی و مدام اصرار می کنی خیال می کنی ، می شود دوباره پرواز کرد؟ من می خندم به آن خیالهای بی پدرت که رویاهای مرا بی مادر کرد حالا چیزی نمانده جز تلی از خاکستر آن را برای باد می گذارم *********** مادر که رفت من گریستم گل سرخ خانه هم گریست شمعدانی ها هم گریستند به نشانی احترام توهم گریستی من اشتباه کردم ما همدرد بودیم عزیزم همراهی کار ما نبود...
ادامه مطلب
می توانی تیر بارانم کنی با نگاهت با چشمان بی تفاوتت و لبهایت وقتی او را می بوسی برای مرده چه فرقی دارد به کجای جسم بی جانش شلیک کنی!...
ادامه مطلب